تبليغاتX
دوستان خوب
سلام دوستان

حاله همه خوبه ديگه

مگه ميشه تو اين روزاي پر از شادي حاله كسي بد باشه

خوب بگذريم امروز تولد كيميا جونه

گفتيم اينجا يه جشن تولد كوچولو براش بگيريم

خانومي تولدت مبارك

از طرف بروبچز نويسنده اين وبلاگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:37  توسط برو بچه ها 

سلام

ببخشید دوباره آپ کردم

وبلاگ جدید زدم

http://www.cheshmhayebarooni.blogfa.com

قالبشم کاری از تانی خانم تانی خانم ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 5:30  توسط برو بچه ها 

سلام دوست جونا

اول یه تشکر زیاد میکنم از ستی و سروش مرسی~!

بعدشم گله میکنم از بقیه

سورنا کجایی؟
کیمیا؟
و......؟
کجایین شماها؟

خیلی بی معرفتین؟
کیمیا یه آی دی بده بهت پسوردو بدم دیگه

عید همتونم مبارک

کسری~

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:38  توسط برو بچه ها 

سلام به دوستای خوب  دوستای خوب که الان چند ماهه که از هم خبری ندارن

از هیچ کدوم خبری نیست توی این وبلاگ . کسری کجایی آخه  ؟ سورنا خانم شما چرا آخه ؟ پیشی و جوجو شماکجایین آخه ؟ از آذر دیگه نیومدین.نفیسه ؟ کیمیا ؟ آخه چرا هیچ کدوم یادی از این وبلاگ نکردین ؟اینجا سوت و کور شده. دیگه صدای خنده و شادی نمی یاد.چراااااااااااااااااا؟

اما اینبار دخملی و داداشی دیگه صبرشون لبریز شد و اومدن تا به اینجا هوای عید بدن .(البته با اجازه ی دوستان خوب )

هوا گرم شده و درختها جوانه زدن. صدای شادی می آید . ننه سرما کوله بارش را می بندد تا به خواب برود  و جای خودش را به بهار زیبا بدهد . برف های سر کوه ها آب شدند و جویبار ها پر از آب . صدای دلنشین جویبار به گوش میرسد . همه چیز زیباتر شده .  بهار دارد از راه میرسد .  عید میشود . یک سال جدید با انرژی زیاد و فکرهای جدید.خدا کند که در سال جدید همه ی دل ها خدایی و سفید باشد  

امیدواریم همیشه همه ی دوستان خوب هر جا که هستن سلامت و تندرست و شاد باشن    .

     سال نو پیشاپیش مبارک

دوستتون داریم ۱۱ تا  (۱۱ تا خیلی زیاده هااااااااااااااااااااااا)    .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:8  توسط برو بچه ها 

سلام به همه !!

ضمن تبریک سال نو میلادی...

باید بگم که سر پیری ایندادا احسان منو به بازی دعوت کرده

آخه یکی نیست به این احسانه بگه حالا وقت بازیه آخر ترمی؟

می خوای من درسامو بیفتم؟

بازیش این جوریه که من باید 5 تا اعتراف راجع به خودم رو که شما نمی دونین بنویسم بعش هم 5 نفر رو به بازی دعوت کنم

البته فکر کنم دیگه همتون درباره این بازی شنیده باشین

خوب بریم سراغ اعترافات:

1- سوم راهنمای که بودیم عادت داشتیم با بچه ها معلمارو اذیت میکردیم آخه مدرسمون هتل ۹۹۹۹۹ ستاره بود بعد یه بار سر زنگ عربی دینامیت انداختیم که نزدیک بود ۶ تامونو اخراج کنن که وقتی دیدن هیشکدوممون به گردن نمیگیریم کاری نکردن

۲- یه بارم اول دبستان بودم که نمره دیکتم شد -۰-

۳- تا حالا ۱۰ تا وبلاگ زدم که هی موفق نبوده اسباب کشی کردم

۴-  تابستونا تا ۲ سال پیش همیشه از ساعت ۷ صبح تا ۹ شب بیرون بودم که ۵ ساعتش تو باغچه دوستم شاتوت میخوردیم

۵- انقذه دست و ژا چلفتیم هر وقت فوتبال بازی میکنم سر و پام و دستم میشکنه

۵ نفر بعدی آرا رسید به:

۱- سورنا

۲- نیما و تانی

۳- پیشی و جوجو

۴- کیمیا

۵- شبنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:5  توسط برو بچه ها 

سلام

خوبین؟
چه خبرا؟
منو نمیشناسین؟؟؟
بابا کسری!!
چی کارا میکنین؟
راستش من حامخوب شده خیلی وقته

ببخشید اگه دیر آمدم آخه دسترسیم به نت کم شده

به خاطر درس

حالا میخوام یه پست توپ بذارم


ای آرمان دلهای مشتاقان

و ای نهایت آرزوهای عاشقان

دوست داشتن تو را از خودت درخواست میکنم

و دوستی آنان را که تو را دوست دارند

و دوستی هر کاری که مرا به قرب تو رساند

و میخواهم که خودت را نزد من

محبوب تر از هر چیز دیگری قرار دهی

و عشقم به خودت را

بسوی خرسندی ات بگردانی

و شوقم به خودت را

باز دارنده از نا فرمانیت سازی

مناجات امام سجاد


خوب من از سورنا خانم خواهش میکنم زحمت این وبلاگو بکشن و آپارو معلوم کنن چون من دسترسیم به نت خیلی کمه


از همه دوستان خصوصا:
داداش نیما....تانی خانم...شبنم خانم....کیمیا ی گلم.... سورنا خانم..... نفیسه و .....

به خاطراینکه نگران حالم بودن ممنونم و ازشون معذرت میخوام


از های تا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:3  توسط برو بچه ها 

*به نام خداوند بخشايشگر مهربان*

يه سلام  پر از شادي و انرژي به شما دوستايه گلم

به شما كه از گلم قشنگتريد

اميدوارم حالتون خوب باشه و گل لبخند رو لباتون باشه

منم مثه دوستايه ديگه اول از معرفي خودم شروع ميكنم

اسمم نفيسه

۱۶ سالمه

الانم محصلم(سال سوم دبيرستان رشته علوم تجربي)

به ورزش و كارهايه هنري علاقه ي زيادي دارم

الانم يه چند ماهي ميشه كه ورزشه هندبال و شروع كردم و اگه درس

و مدرسه اجازه بده این ورزش رو ادامه میدم

تو مدرسمون هم عضو تیمه بسکتبالم(آخه تیمه هند بال نداریم)

خلاصه هر ورزشی که فکرشو بکنید تا حالا تجربش کردم

خوب حالا بریم سر اصله مطلب که همون اپدیت باشه

این شعر رو تقدیم میکنم به شما دوستایه گلم به مناسبت باز شدن مدرسه ها 

و سال تحصیلی جدید رو هم بهتون تبریک میگم

امیدوارم امسال هم مثه سالای قبل سال تحصیلی خوبی داشته باشید

بچه ها دست به دست

زنگ تفريح:

حياطي كه پر از خاطره هاست

زنگ انشا و علوم

در كلاسي كه پر از بوي گل است

گله گچ باغچه ي تخته سياه

باز هم اول مهر

بچه ها آماده

نيمكت ها به رديف

كيف ها مقنعه ها چادر ها

همه يك رنگ صميمي ساده

باز هم شوق سؤال

دست بالا بردن

باز هم وسوسه ي خنديدن

 ـ موقع درس ـ

همه ساکت باشید!

شیطنت خطکش و ترس

باز هم اول خوشهالیها...

همچنین فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو هم به شما گلای باغ زندگی تبریک میگم

راستی یادتون نره که توی این ماه زیبا و پربرکت دعا کنیم  

برای همه کسایی که نیازمند دعای ما هستند

قبولی طاعات و عبادات شما را هم خواهانم

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 14:39  توسط برو بچه ها 

دييييييييييد ......... دييييييييييد ....... دييييييد ...... 

اپراتور: دوستان خوب بفرماييد . شما الان رو خط  وب دوستان خوب هستيد .

سروش و ستايش :  الو . صدا مون مي ياد ؟

سلام به دوستان خوب خودمون . خوبين ؟ همه ي دوستان با معرفي خودشون شروع کردن . ما هم ديديم بهتره که اول خودمونو معرفي کنيم .

سروش  : هفده سالمه . امسال ميرم سوم  . طراحي و کاريکاتور رو به طور تخصصي ياد دارم  . چند سالي هم ميشه که ارگ زدن رو تمرين مي کنم .بعضي اوقات هم به دوستان خودم و دوستان پدرم آموزش کامپيوتر مي دم . ( با اجازه دوستان خوبم يکي از طراحي هامو  براتون ميذارم ).

ستايش  : ده سال سن دارم . امسال مي رم کلاس چهارم . به نقاشي علاقه دارم . کامپيوتر هم  در حد مقدماتي بلدم. از داداشي طراحي قالب رو هم تا حدودي ياد گرفتم .

چندتا SMS برامون زدن که واستون ميذاريم :

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم . فکر نکن ياد تو بودم . بي کار بودم داشتم مي گشتم .

سلام . خوبي ؟ ديشب خوابت رو ديدم . با يه لباس نارنجي خوشرنگ اومده بودي دم خونه ي ما هر چي اصرار کرديم بيا تو گفتي : نه ... فقط زود آشغالاتونو بيار (جدي نگيريد)

دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيسه . هر چي بيشتر بموني رفتنت سخت تر ميشه و حتي اگه رفتي جاي پاهات براي هميشه باقي مي مونه

ستايش : من يه خاطره ي خيالي براتون آوردم .

 آش پشت پا

يه شب  ما و برو بچ جمع شده بوديم . يهو يه فکري به ذهنمون رسيد . ديديم جاي خيلي از خاله ها و عمو هايي که ديگه وب نمي نويسن خاليه .عذابمون تو وجدان بود. گفتيم چي کار کنيم و چي کار نکنيم  . يهو به ذهنمون رسيد يه مهموني بگيريم و آش پشت پا درست کنيم ( به يه تير دو نشون . هم دور همديگه جمع مي شديم هم خودمون آش درست مي کرديم . به به  ). دست به کار شديم . من و پيشي و جوجو و کيميا و نفيس وسايل آش رشته رو آورديم و شروع کرديم به کار .پاک کردن نخود و لوبيا و سبزي و آماده کردن ظرفا و .... . سروش و کسري هم با کامپيوتر کارت دعوت واسه دوستامون و خاله ها و عموها طراحي کردن .

صبح زود سروش و کسري رفتن براي دعوت و پخش کارت ها . ما هم رفتيم ديگ بزرگو آورديم آخه قابلمه کوچيک بود . ديگ رو روشن کرديم که ديديم زنگ مي زنن  . خاله ها و دوستان خيلي زود اومده بودن . به چه سرعت داداشي ها کارتارو پخش کردن .

خلاصه نزديکاي ظهر همه جمع شدن و آش ما کم کم داشت آماده ميشد   . من به شوخي گفتم هر کسي آرزو داره بياد اين آشو هم بزنه و يه نيت کنه تا حاجتش برآورده بشه . يهو همه ريختن سر ديگ و شروع کردن به هم زدن   . اي بابا . من شوخي کردم . اين که آش نذري نيست که . اما کي گوش مي ده . خالاصه . آش آماده شد . ما شروع کرديم به کشيدن آش و داداشي ها هم مسوول پهن کردن سفره ي چند متري  . ماشالا يکي دوتا عمو و خاله و دوست نداريم کههههه . پنجاه نفري بوديم  . بعد اون هم من يه سورپرايز داشتم  . خودم شب که همه خواب بودن پيراشکي درست کرده بودم  . به به  .  چه دختر خوبييييييييي  . خلاصه زنگ زديم و سفارش نوشابه داديم . (پيراشکي که بدون نوشابه نميشه). بعد اونم داداشي سروش اُرگشو آورد و کسري هم شروع کرد به خوندن . من و کيميا و پيشي و جوجو و نفيسه هم نيناش ناناش

نبينم که باز نشستي 

              منتظر چي هستي؟

                              تو جشن آش خورون هااااا

                                                       بايد پاشي برقصي

---> اينم يکي از طراحي هاي داداش سروش     

 

   

خدايا . به خاطر داده هايت . نداده هايت و سختي هايت شکر که داده هايت نعمتند و نداده هايت حکمت و سختي هايت امتحان .

دوستتون داريم يازده تا ( يازده تا خيلي زياده هاااااااااااا )

تا روزي ديگر باي تا هاااااااااااااااي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:31  توسط برو بچه ها 

سلام به همه ی دوستان عزیز

خاله سورن با معرفی خودش شروع کرده، پس ما هم همین کار رو می کنیم اوّل.

من پیشی هستم.  ۱۱ سالمه و امسال میرم کلاس پنجم. به خطاطی و زبان و تئاتر علاقه دارم. ۳ سال هست که زبان میخونم و الان آخر ترم let's go 6 هستم ولی خطاطی رو تازه شروع کردم و پیشرفتم از نظر مربیم خوب بوده. یه دوره هم طرّاحی کار کردم.

جوجو هم ۸ سالشه  و امسال میره کلاس دوّم. به نقّاشی فوق العادّه علاقه داره و ۲ دوره اس که تو کلاسای نقّاشی شرکت می کنه. اونم ۳ ساله که زبان میخونه و الان آخر ترم let's go starter هستش.

بعد از معرّفی میرسیم به اصل مطلب و آپ امروز که نوبت ماست.

یه مطلبی چند وقت پیش توی یه مجلّه که داستان کوتاهی در مورد حضرت سلیمان بود خوندیم که واسه امون خیلی جالب بود.

* روزی حضرت سلیمان (ع) با لشگریان خود؛ از جنّ و انس؛ با تمام شوکت در حرکت بود تا به بیابان مورچگان رسیدند. در آنجا مورچه ای به همنوعان خود گفت: ای مورچگان به لانه های خود بروید تا سلیمان و لشگرش شما را پایمال نکرده اند.

باد صدای مورچه را به گوش سلیمان رساند و سلیمان همان لحظه دستور توقّف به لشگر خود داد و سپس دستور داد به باد که مورچه را نزد او آورد.

باد مورچه را نزد سلیمان آورد. سلیمان به او گفت: ای مورچه، آیا نمیدانی که من پیامبر خدا هستم و به احدی آسیب نمی رسانم؟

مورچه گفت: آری می دانم.

سلیمان گفت: پس چرا مورچگان را از وجود من ترساندی؟

مورچه گفت: ترسیدم مورچگان شوکت و جلال تو و لشگریانت را ببینند و فریفته ی دنیا شوند و از یاد خدا غافل گردند. و بعد رو به سلیمان گفت: آیا می دانی چرا خداوند در میان مخلوقات، باد را بیشتر از هر چیزی تحت امر تو درآورد؟

سلیمان گفت: نه! نمیدانم!

مورچه گفت: خداوند می خواست به تو بفهماند که اگر بر کلّ جهان هم تسلّط داشته باشی، همه ی جهان مانند باد، سست و زوالپذیرند. پس نباید به آنها دل بست.

در این هنگام سلیمان از سخن دقیق و عبرت آموز مورچه، لبخندی به لب نشاند.*

به نظر شما چه جوری باید توی این دنیا زندگی کنیم که هم از نعمتهاش برخوردار باشیم و هم از یاد خدا غافل نشیم؟

میلاد حضرت علی اکبر و روز جوان رو به همه ی شما جوونای عزیز تبریک میگیم و همچنین پیشاپیش میلاد حضرت مهدی(عج) رو هم تبریک می گیم.

(بالاخره این بلاگفا اجازه ی آپ بهمون داد )

دوستون داریم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:58  توسط برو بچه ها 

سلام به همه دوستاي گل خودمhappy

واقعا از تاخيري كه در آپديت كردن وبلاگ گروهيمون پيش اومد عذر ميخوام. البته يه مقدارش هم تقصير بلاگفا بود. ديروز چند بار ارور داد و خب من هم يه ساعتهاي خاصي بيشتر امكان اتصال به اينترنت رو ندارم. براي همين با يك روز تاخير وبلاگ رو آپديت ميكنم.

 

اول فكر كنم بايد خودمو بهتون معرفي كنم. البته شايد چند نفري منو بشناسن. اما رسمش اينه كه يه جايي كه وارد ميشي خودتو به ديگران معرفي كني.

من سورنا هستم و 25 سال سن دارم. بچه كرجم. زمين شناسي خوندم. الان هم شاغلم. اينم بگم كه بر خلاف اسمم دختر هستم. خيليا هم ازم ميپرسن سورنا يعني چي. بايد بگم اسم يك سردار دلير ايراني بوده. اگه موزه ايران باستان رفته باشيد مجسمه اونو ميتونيد توي موزه ببينيد.

با كسري عزيز هم تقريبا ازهمون روزاي اولي كه وبلاگ خودمو زدم آشنا شدم. خيلي قبولش دارم. پسر خيلي گليه. قرار بود يه زماني با سانيا دختر خاله عزيزش كه دوست خيلي خوبه من هست وب بنويسيم اما سانيا يه خورده گرفتار شده و سرش شلوغه. البته شكر خدا به كاراي خوب سرش شلوغه.

 امروز ميخوام يه سوالي ازتون بپرسم كه دوست دارم بهترين جواب رو بهش بديد.

 

بهترين كتابي كه تا بحال خونديد اسمش چيه و نويسنده اش كي بود؟

 

ميخوام جواب اين سوالو يه جور ديگه بهتون بدم. چند روزه كه كتاب شازده كوچولو اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری با ترجمه احمد شاملو رو از اينترنت گرفتم كه بخونم هنوز فرصت نكردم همه اش رو بخونم. يه جمله هست توی این کتاب كه اين چند روز خيلي بهش فكر ميكنم.

كسي كه اهلي ميشه پي گريه كردن رو به تنش ميماله.

بايد كتاب رو بخونم. اونوقت خيلي چيزا دستگيرم ميشه.

اما به غير از اين بهترين کتابي كه خودم خوندم فكر ميكنم "سينوهه پزشك مصري" بود.big hug يه شاهكار براي تمام اعصار هست.

 

خب ديگه خيلي حرف زدم. براتون ارزوي شادي دارم.

 

پ.ن: از تانی عزیزم بخاطر زحمتی که برای درست کردن قالب کشیدن خیلی ممنونم.love struckkiss

 

به اميد چاو love struckrose

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:11  توسط برو بچه ها 

 

طراح قالب
۩۝۞ Nima ¤¤¤ Tani ۞۝۩